Wednesday, November 05, 2014

 

یادی دیگر از "احمد شاملو" شاعر بزرگ معاصر، در آینه ی خاطره های علیرضا زرّین، شاعر معاصر



شاملو و آیدا در آینه ی خاطراتم

علیرضا زرین

خوشبختی من در آن است که خیلی زود با شعر احمد شاملو آشنا شدم، والبته حتی پیشتر از او با نیما یوشیج.   من در کلاس پنجم دبستان هدایت کرمانشاه، در سال 1343 نیما یوشیج را درماهنامه ی دیواری ام معرفی کردم همراه با یک نقاشی از چهره ی او و شعر "آی آدم ها"یش که آن را از حفظ هم بودم.  دوسال بعد که فروغ در گذشت  با شعر شاملو و دیگر شاعران به اصطلاح آن روزها "نوپرداز"، به خوبی  آشنا بودم و همسان از حفظ بودن شعرهایی چون "عقاب" از خانلری، "پریا" ی شاملو را هم از بر بودم و بارها برای دوستان و اهل فامیل دکلمه می کردم.   سه سال بعد درسال 1346  به شبانروزی دبیرستان البرز در تهران رفتم و این بار رییس شبانروزی و معاون دبیرستان البرز اسدالله موسوی ماکویی، که با علاقه و استعداد من در ادبیات آشنا شده بود، از من خواست که در سالن تئاتر مدرسه  به هنگام دیدار نخست وزیر وقت، امیر عباس هویدا، شعری را برای او و حضار دکلمه کنم و من در آن روز "دخترای ننه دریا" ی شاملو را با شور و احساسات خاص یک نوجوان اجرا کردم و البته بلافاصله در محوطه ی پشت صحنه با شماتت و سرکوفت ملایم آقای موسوی ماکویی روبرو شدم.  موسوی با محتوای سیاسی شعر شاملو آشنا بود و به همین خاطر هم مرا سرزنش می کرد. البته ذهن نوجوان من، گمان برده بود که شعر شاملو سمبولیک است و فقط آنان که با این نمادها آشنا هستند، به آن پی خواهند برد.

در سال 1347 و 1348 برخی از شعرهای من، که در همان سال ها نوشته بودم، در نشریاتی چون فردوسی و سپید و سیاه و آسیای جوان و صبح امروز به انتشار رسید و این دورانی بود که شاملو نشریه اش خوشه را منتشر می کرد و من هنوز جرات نمی کردم که برای او شعر بفرستم—هرچند که پیشاپیش با شاعرانی چون اصغر واقدی و سسیروس مشفقی و سیاوش مطهری دوستی و آشنایی نزدیک داشتم.  محمد معلم و خسرو گلسرخی را در دفتر صبح امروز دیده و ملاقات کرده بودم و به نخستین شب های شعر بر پا شده در تهران در دفتر انتشارات روزن در جنب دانشگاه تهران رفته بودم که به وسیله ی یدالله رویایی برگزار شده بود و درآن نادرپور و مشفقی شعر خوانده بودند.   در دبیرستان البرزهم برای مدتی کوتاه مهرداد اوستا دبیرادبیات فارسی ام بود وبا زین العابدین موتمن هم که در البرز ادبیات تدریس می کرد، دوست شده بودم و در حیاط دبیرستان البرز و دور حوض بزرگش که کاجهای سبزی داشت، با او قدم می زدم و شعرهایم را می خواندم--به آن امید که او را هم به جرگه ی کسانی که شعر نو را دوست دارند، بپیوندانم و تا اندازه ای هم موفق شده بودم؛ هرچند که گویا او در دوران حیات نیما از دوستانش بود. 

اما شاملو برای من از مقامی بسیار ویژه برخوردار بود.  بالاخره یک روزپس از آن که دیدم شاملو در خوشهاش شعری از کامیار شاپور—که هم مدرسه ای ام بود و هر روز در حیاط البرز می دیدمش،  منتشر کرده،  دیگر با خود عهد بستم که به سروقت او بروم و ملاقاتش کنم و برایش شعر ببرم.  آدرس دفتر خوشه را در کوچه ای منشعب شده از میدان بهارستان داشتم و روزی به آنجا رفتم و خوشبختانه درش باز بود.  اما به رغم چند بار آمد و رفتم در برابر درب ورودی، هیچ وقت این  جرات را در خود نیافتم که سرزده به سراغ شاعر محبوبم بروم؛ همین تردّد، ملاقات مرا با شاملو چند سال به عقب انداخت و در سرنوشت شعر و نویسندگی ام تاثیر گذاشت.  سال ها بعد که به شاملو این داستان را گفتم به سادگی و راحتی به من گفت، "کاش آمده بودی" و پرسید، "چرا نیامدی؟"  و من به خبط و خطای خود پی بردم ولی به قول قدما، پذیرفتم که قسمتم این گونه بوده است.  راستی را چاره چه بود زیرا که نمی شد زمان را برگردانید و خدای را سپاس که بالاخره به آرزوی خود رسیدم و این بار آن کسی را که دوست می داشتم، چرخ گردون و دست حوادث روزگار خود به سراغم آورد.

سال بعد در بهمن 1348  من برای ادامه ی تحصیل به آمریکا آمدم و دیگر شعری از من در ایران منتشر نشد و تنها در نشریات فرهنگی  کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بود که آثار شعر و ترجمه ی خود را، به طوری که مرسوم آن دوره بود،  بی ذکر نام مولف و مترجم منتشر می کردم؛ فقط دوستم اصغر واقدی  دسترسی به اشعارم داشت که طبق گفته اش او از آنها در برنامه های ادبی که  برای رادیو و تلویزیون می نوشت، استفاده کرده بود.  در تابستان 1351 من اما برای تعطیلات تابستان و دیدار خویشاوندان و دوستان به ایران آمدم و این بار هم فرصتی پیش آمد که تا دو قدمی شاملو پیش بروم ولی او را ملاقات نکنم.  شبی در پسِ پایانِ سفری یک روزه همراه پدرم به یوش، زادگاه نیما یوشیج، که از جاده ی چالوس و پل زنگوله آغاز شد و به جاده ی هراز و بابلسر انجامید به شب شعری رفتم در دانشگاه مازندران که در آن اصغر واقدی و نادر نادرپور واحمد شاملو به  دعوت کنفرانس دبیران ادبیات شرکت داشتند.  من موقعی به محل شب شعر در بابلسر رسیدم که شاملو مشغول قرائت اشعارش بود و اصغر واقدی و نادرپور در کنار جایگاه شعرخوانی نشسته بودند.  من اول چند دقیقه ای به شعرخوانی شاملو گوش  فرادادم  و سپس به سراغ اصغر رفتم و بعد به فاصلۀ چند دقیقه با او  رو بوسی کردم و  خدا حافظی.  اصغر اصرارش آن بود که شب را با آنها بگذرانم ولی پدرم نمی خواست که من در بابلسر بمانم، به ویژه که مادر و خواهر و برادرم در چالوس منتظر ما بودند. 

چند سالی گذشت تا من نخستین دفتر شعرم را درتابستان  سال 1358 در آمریکا منتشر کردم و بیست نسخه از آنرا همراه دوستان برای شاعرانی که دوست داشتم  به ایران فرستادم و البته  یک نسخه هم برای شاملو بود.  اما از این شاعران تنها دو نفرشان در باره ی کتابم به من نوشتند که یکی شان م. آزاد بود—شاعری که کارش را دوست می داشتم و در یکی از نامه هایش از من خواسته بود که برایش ترجمه هایم را بفرستم تا در اندیشه ی آزاد منتشر کند.  در نقد نامه اش آزاد برایم نوشته بود که شعرم "راهی به دهی می برد"؛ همین جمله از قلم کسی که برای شعرش ارزش والایی قائل بودم، بسیار گرامی ومشوقانه بود. 

باز چند سالی گذشت تا من دوره ی دکترا را در ادبیات تطبیقی در دانشگاه واشینگتن در سیاتل آغازیدم و در آن حوالی در سال 1367 دفتر شعر دومم به پارسی را، از قادسی تا سرزمین خوار، منتشر کردم و باز چند تایی از آنرا به ایران فرستادم.   البته هنوز نمی دانستم که شاملو اصلن کارهای مرا خوانده است یا نه.  بالاخره من کارهای درسی ام را در دانشگاه واشینگتن به اتمام رساندم و نوبت به امتحانات نهایی دوره ی دکترا و رساله نویسی رسیده بود که از ایالت واشینگتن به ایالت میشیگان نقل مکان دادم—جایی که همسرآمریکایی ام کارولین برای شرکت جنرال موتورز کار می کرد و حقوقش برای گذران زندگی مان مکفی بود و ما که صاحب فرزندی نیز شده بودیم می توانستیم با حقوق او امرار معاش کنیم تا من بتوانم هر چه زودتر دوره ی دکترا را به پایان برسانم.

در میشیگان برنامه ی پژوهش من برای امتحانات و دوره ی دکترا بلافاصله آغاز شد. خوشبختانه در دانشگاه میشیگان در آن آربر با استادی آلمانی آشنا شدم که  مدرس ادبیات فارسی و زبان های ایرانی بود-- شخصی مهربان به نام دکتر گرنوت ویندفور.  من که دایی ام سال ها در آلمان زندگی کرده بود و بارها برای دیدار او به آلمان رفته بودم وحتی یک تابستانم را در آلمان گذرانده و کمی هم آلمانی یاد  گرفته بودم، دوستی ی نزدیکی با دکتر ویندفور برقرار کردم.  همین باعث شد که هنگام سفر شاملو به آمریکا در سال 1969 دکتر ویندفور پا پیش بگذارد  و اقدام به دعوت ازشاملو کند و از من در این راه کمک بگیرد. از سوی دیگر استاد ادبیات فارسی ام در دانشگاه واشینگتن دکتر احمد کریمی حکاک که با شاملو مراوده داشت،  مرا به شاملو معرفی کرده بود و به او گفته بود که در میشیگان میزبان او و آیدا خواهم بود.  این است که برنامه ی سفر شاملو به میشیگان روبه راه شد و دکتر ویندفور از من خواست که برای او متنی مبتنی بر معرفی شاملو برای شب شعر خوانی او تهیه کنم و بالاخره روز ملاقات من و شاملو فرا رسید و شاملو از بدو ورودش به میشیگان سراغ مرا گرفته بود و من که در یک ساعتی آن آربر زندگی می کردم، خود را موقعی به او رساندم که دکتر ویندفور شاملو و آیدا را در هتلی در نزدیکی ی دانشگاه مستقر کرده بود. شب هم در خانه ی دکتر ویندفورشب نشینی و شامی به افتخار شاملو برپا بود که جمعی دیگر از ایرانیان مقیم آن آربر و میشیگان هم دعوت شده بودند.  من آن شب را در خانه ی دکتر ویندفور خوابیدم و او متنی را که برایش نوشته بودم چند بار بامن خواند و تمرین کرد.  البته او فارسی می دانست و حتی سانسکریت و پهلوی هم آموخته بود اما شفاهن برایش بسیار دشوار بود که به فارسی حرف بزند یا متنی ادبی را به راحتی و با صدای بلند قرائت کند.  شب نشینی دکتر ویندفور به خوبی پیش رفت؛ دوستان ایرانی پشت سرهم از شاملو و با شاملو عکس گرفتند و من که دوربینی نبرده بودم، سرم بی کلاه ماند.  اما مطمئنم که در مابین آن همه عکسی که گرفته شد چهره ی من نیزدر جایی پیداست.  هنوز به خاطر دارم که شاملو در پس عکس های پی در پی و درخشش کور کننده ی نور فلاش ها به من و به دیگران به شوخی گفت، "این همه نور فلاش، پوست صورتمان را بُرد."

فردا شب برنامه شعر خوانی شاملو به خوبی پیش رفت ودکتر ویندفور با دستان لرزان و عرق ریزان  او را معرفی کرد.  سالن 500 نفره پر شد و عده ای هم سرپا ایستاده بودند؛ بی شک همه ی حضار احساس کردند که یکی از بهترین شاعران ایرانی ی عمر خود را بر صحنه دیدند.  شاملو هم پر و کامل برنامه اش را اجرا کرد.  صدای گرم و سیگارسوخته ی او با لهجه ی شیرین تهرانی اش کافی بود که حتی سطور ساده و پیش پا افتاده ی  روزنامه را هم جذاب و گیرا کند.   اما شعر شاملو شگرد ها و زیبایی های راستین خودش را داشت؛ آهنگ زمانه ی خود را طنین انداز می کرد.  شب شعر خوانی را شاملو و آیدا میهمان جمعی از خانواده های ایرانی بودند که در هتل محل اقامتش شان برگزار شد و تا پاسی از شب گذشته با آنها بودم و قرارمان آن شد که فردا صبح برگردم وآنها را با خود به خانه ی خود ببرم.  فردا صبح برگشتم و شاملو و آیدا حاضر بودند و در ماشین قرار گرفتند.  البته من پیشاپیش با همسرم کارولین قرار گذاشته بودم که شاملو و آیدا را به شمال میشیگان و به کنار دریا ببریم که حدود سه چهارساعت راه بود.  ولی پیش از عزیمت به آن سو باید پسردو ساله مان سینا را به پدر و مادر کارولین می سپردیم.  ناآگاه از آن که به سفر بردن دو مسافر که پیشاپیش هفته ها در راه بوده اند و رنج سفر کشیده اند و هراز چندروزی در منزلی دیگر سکونت  گزیده اند، برای آنها مرارت بار خواهد بود.  ولی ما نسبتن جوان و پرشورو بی تجربه  بودیم و می خواستیم زیبایی دریا و طبیعت شمال میشیگان را به آنها نشان بدهیم. این است که قرار بر این شد که من کارولین را در باغی که خانه ی پدر و مادرش در آن قرار داشت ببینم و به این ترتیب فرصتی هم پیش بیاید که شاملو باغ پر از صفای آنها را تماشا کند و پاسی نیز در آنجا بگذرانیم.  پدر و مادر کارولین که بازنشسته بودند، تمام وقت شان را صرف رسیدگی به این باغ می کردند که سوای دو دریاچه ی کوچک، در آن انواع و اقسام میوه ها وسبزیجات وحیوانات و جانوران و پرندگان گوناگون وجود داشت و همه چیز مرتب و مانیکور و هرس شده بود.  پدر و مادر کارولین که انسان هایی بسیار مهمان نواز بودند؛ شاملو و آیدا را با خوشرویی پذیرفتند و برای شان نوشیدنی آوردند و شاملو که انگار تشنگی چندین  سال همراهش بود، در کمال شوخ و شنگی نوشید. آن وقت نوبت به آن رسید که پدر زنم و او برای هم جوک بگویند.  زیباست که بدانیم بزرگمرد شعر معاصر پارسی شخصی بسیار شوخ طبع و با مزه بود—یعنی او در طنز و فکاهه گویی و اجرای آن سرآمد بود.  من این نکته را در یک دو جای دیگر هم نوشته ام.  ای کاش این جنبه از کارهایش راهم جدی می گرفت، به ویژه که بسیاری از این لوندی های لفظی و شیطنک بازی های کلامی او شفاهی بود و کمتر نوشته شد و به یادگار باقی ماند. 

همین که خوش و بش و دید و بازدید در باغ به پایان رسید، سفر ما به سوی شمال میشیگان آغازید.  البته، این سفر به آیدا سخت گذشت و تقصیراز ما بود که ملاحظه ی خستگی او را نکردیم —اما شاملو کاملن سرخوش و سپاسگزار و راضی  می نمود و کنار من در جلوی ماشین نشسته بود و گل می گفت و گل می خندید ونوشیدنی می نوشید و شاد بود تا  آن که به جایی به نام کادیلاک رسیدیم؛ به رستورانی که در کنار یک دریاچه بود رفتیم و نهار آوردند.  در طول نهار شاملو بذله گویی های خود را ادامه داد.  شاملو که مدتی در انگلستان زندگی کرده بود و بارها به خارج ازایران به ویژه آمریکا و انگلستان گذارش افتاده بود، انگلیسی اش در حدی بود که بتواند در رستوران غذا و نوشابه سفارش بدهد؛ این قدر انگلیسی می دانست که به ترجمه اشعارش در انگلیسی نگاه کند و در مورد گزینش واژه یا اصطلاحی بپرسد و حتی نظر بدهد و از دانش فرانسه اش کمک بگیرد.  اما زبان انگلیسی او در حدی نبود که خودش ترجمه کند.

در همین جا بگذارید که بگویم شاملو اعجوبه ای بود که در تاریخ معاصر ما همتا نداشت.  او همه گونه زندگی را از سر گذرانده بود و در زمینه های مختف تجربه داشت؛ آزمون های شیرین و تلخ  بسیاری را چشیده و آموخته بود.  او شاعری نبود که فقط معلمی یا استادی کرده باشد یا پشت میز اداره ای نشسته باشد و کاغذ پراکنی کند.  وقتی به او گفتم که من هم آن گونه شاعری نیستم و به همه گونه کار در غربت دست زده ام، به من گفت که چگونه در ترکمن صحرا کمباین رانده است و در کوره های آجر پزی جنوب تهران کار کرده است.   آری، شاملو کسی بود که زندگی کوچه وبازار و خیابان ودانشگاه را دریافته بود و زبان طبقات گوناگون مردم را می فهمید. کتاب کوچه برای او تنها یک پروژه ی توان فرسای طولانی نبود، او کتاب کوچه را زیسته و در کوچه ها و بازارها و خیابان های تهران و شهرهای کوچک و بزرگ و روستاهای ایران پلکیده بود. 

عصر یک روز ابری به شهر تراورس سیتی که در کنار خلیجی در مجاورت با دریای میشیگان بود، رسیدیم و در هتلی که به سبک اروپایی به ویژه آلمانی ساخته شده بود، دو اتاق مجاور هم گرفتیم با دری که در وسط به هم دیگرباز می شد.  من و همسرم، قبلن هم در این هتل اقامت کرده بودیم و سوای آن که روبروی دریا بود، در همسایگی اش رستورانی بود که غذاهای مورد علاقه ی ما را داشت: کباب و استیک؛ می شد با پا در عرض کمتر از سه چهار دقیقه به آن جا رفت.  ولی هنوز تا شام شب مدتی مانده بود و به استراحت پرداختیم و پس از استراحت شاملو آماده بود که از سونای هتل استفاده کنیم. آن جا بود که شاملو حین گریز ازدمای بالای اتاق سونا، پایش به پاشنه ی در، گیر کرد و با پس گردن به زمین خورد ولی خوشبختانه خیلی سریع و راحت از جا برخاست. انگار نه انگار که چند لحظه پیش بر زمین سقوط کرده است.  برای چند لحظه از کرده ی خود پشیمان شدم که چرا او را به سونا دعوت کردم. ولی شاملو به من گفته بود که آنها در خانه شان در دهکده نزدیک کرج سونایی بر پا کرده اند و به سونا عادت دارد.  ندامتم بزودی سپری شد و جایش را به سپاس و شکرگزاری داد.  شاملو سرپا بود و شاد و شنگول و آماده ی رفتن به رستوران و صرف شام.  در تمام طول شام او سرشار بود از لطیفه گویی و فکاهه پردازی.  فقط هنگام صحبت از سیاست و فرهنگ آمریکا بود که خنده از چهره اش محو می شد و به نوعی خشم و خشونت می گرایید.  البته باید در نظر می گرفتیم که او هفته ها در راه  گذرانده بود و از منزلی به منزل دیگر درنقل و انتقال و مسلمن در او خستگی ی راه انباشته شده بود.  در واقع در اواخر شب بیشتر با فرسایش در او روبه رو بودیم و نه با مردی که زندگی اش بر روالی آرام و راحت و معمولی و کاملن به میل اوست.  در هر صورت، پیش از خواب و در اتاق هتل برای او و آیدا فرازهایی از شعر بلندم "از قادسی" را خواندم که دو سال پیش در دفتری به نام از قادسی تا سرزمین خوار منتشر شده بود. اصغر واقدی مقاله ای در باره اش در کلک شماره ی چهار منتشر کرده بود و دکتر فرامرز سلیمانی هم در دنیای سخن از آن سخن گفته و به کارهای دیگرم در انگلیسی پرداخته بود.  شاملو با دقت به شعرم گوش کرد و تصور می کنم از نوع بازسازی یک دوره ی تاریخی از طریق زبان و بیان که شگرد استفاده شده در این دفترم بود، خوشش آمد.  بعدها دیدم که در دنباله ی اقامتش در آمریکا، او نیز به همین سبک و سیاق "سفرنامه ی میمنت اثر" ش  را که درمایه ی طنز بود، به رشته ی تحریر در آورد. 

روز و شب ما به این گونه برگزار شد و فردا صبح احمد خان شاملو مردی تازه شکفته و سرحال و موقر و آرام بود.  پس از صرف صبحانه ای در رستوران مورد علاقه مان، نوبت به آن رسید که سری هم به مغازه ی عتیقه فروشی شهر بزنیم—یکی از کارهای مورد علاقه ام که اتفاقن مورد علاقه ی شاملو و آیدا هم بود.   در مغازه عتیقه فروشی، شاملو و آیدا در کمال بخشندگی و مهربانی برای من و کارولین دو هدیه به رسم یادگاری خریدند.  یکی از هدایا یک گوشتکوب چوبی قدیمی بود که ما نداشتیم و دیگری صندلی عتیقه ی چرخداری که شاملو به اصرار  برایم خرید با قید آن که با این صندلی تحریربهتر می توانی کار کنی زیرا که  رو به عقب خم می شود و می توانی هر از چند گاهی خود را کش و قوس و نرمش بدهی و  ازخستگی و  فشردگی عضلاتت بکاهی و جانی بگیری.  من دیگر در پوستم نمی گنجیدم و از این بخشندگی و بزرگواری او و آیدا واقعن در شگفت بودم.  هیچ وقت تصور نمی کردم که به این گونه دست و دل باز و سخی باشند. 

نهار را هم در همین شهر ساحلی صرف کردیم و کم کم به سوی شهرمان  فلینت که زادگاه شرکت جنرال موتورز است به راه افتادیم.  این بار هم پس از صرف شام، شاملو بسیار خسته بود و او را به اتاق خوابش راهنمایی کردیم و صبح دوباره او را سرحال و قبراق، در پشت میز آشپزخانه دیدم که جا خوش کرده و پس از صرف چای، سیگار به دست، مقاله ای از شادروان محمد رضا لطفی را در مجله ی پر می  خواند که من آبونه اش بودم و روز قبل به آدرسم پست شده بود.  شاملو بلافاصله و در جا در حاشیه ی همان مجله با خط زیبا و خوانایش در باره ی موسیقی سنتی جوابیه ای کوبنده برای لطفی نوشت که در شماره ی بعدی پر منتشر شد و انعکاسی گسترده پیدا کرد  و سرو صدایی زیاد برانگیخت.  شاملو را از این گونه درگیری ها باکی نبود.  نظرش را تند و بی رو در بایستی و بی لفافه می نوشت و می گفت، به همان سان که در باره داستان "کاوه ی آهنگر و ضحاک" هم در دانشگاه برکلی غوغایی بر پا ساخته بود. اما ارزش والای او در این گونه کژگرایی ها نبود. در نبوغی بود که نسبت به تحول شعر و زبان فارسی نشان داده بود؛ در توجه اش نسبت به متون ارزشمند کهن که با صبغه ای از آن با زبان شعرش عجین شده بود و در گیری طولانی و متعهدش با زبان محاوره ای مردم و کتاب کوچه که درزبان  شعرش نیز بازتاب داشت.  آری، نبوغ بی مثالش در انتشار نشریاتی چون خوشه و کتاب جمعه، شم فوق العاده اش در تشخیص و تشویق استعدادهای جوان، ترجمه های خوش سبک و سیاق روانش از زبان فرانسه، صدای گرم و زیبا و رسایش در دکلمه ی شعرهایی از نیما و حافظ و خیام که به محبوبیت هر چه بیشتر آنها و خودش انجامید، و استعدادش در طنز و فکاهه به ویژه به شکل شفاهی آن ووو...در اصل و به واقع شاملو نخستین شاعر و نویسنده ی حرفه ای ایران بود که در سطحی عالی کار کرده بود. 

متاسفانه در طول سفر شاملو و آیدا که پیش از رواج دوربین های دیجیتال بود، من آن قدر هیجان زده بودم که با دوربین ام بی آن که در آن فیلمی باشد تمام عکس ها را گرفته بودم و عکس های زیبایی از شاملو در کنار دریا و عکس او نشسته پشت میز و بر صندلی کوچکِ از چوبِ بلوطِ  پسرِ دو ساله ام سینا که در آن شاملو انگشت شست اش را به مثابه پستانکی به دهان گذاشته به قصد شوخی و مزاح، همه به هدر رفته بود.  خوشبختانه حلقه فیلمی که آیدا به من داد تا ظاهر کنم و برای شان به بوستن، مقصد بعدی شان، بفرستم، برخی از این عکس ها را در خود داشت و برای تاریخ حفظ کرد. 

شاملو و آیدا آن روز رفتند و به فرودگاه رساندم شان و بعد هم در بوستن که بودند به آنها تلفن زدم و حال شان را پرسیدم؛ با خبر شدم که تحت مداواست و به من گفت زمین خوردنش در اصل عارضه ای از بیماری اش بوده است.  چند ماه بعد هم از او نامه ای پس ازبازگشت به خانه شان در دهکده د رنزدیکی کرج، دریافت کردم که در آن از من و کارولین تشکر کرده بود و نوشته بود که مقاله ام در باره ی جیمز جویس را برایش بفرستم تا به انتشار برساند و این که "فرصت نشد روی چوب صندلیت یادگاری کنده کاری کنم."

این هم گوشه ای از خاطرۀ شعرخوانی شاملو و سفر او و آیدا به میشیگان از زبان همسرم کارولین که از انگلیسی به فارسی برگردانده ام: "پیش از شعرخوانی شاملو، فضای سالن تئاتر و محوطۀ تراس بزرگ مجاور آن پر بود از هیجان و همهمه و انتظاری شورانگیز.  روز بعد از شعر خوانی، ما طفلک آیدا ی خسته از سفر را به یک مسافرت سه چهار ساعته ی دیگر کشاندیم.  آلبته شاملو حاضریراق و اهل گشت و گذار بود. ما می خواستیم بهترین چیز هایی که در اختیارما ن بود و به دیدمان زیبا می رسید، با آنها سهیم شویم.  اما اگر آن چه را که الان می دانم، آن وقت هم می دانستم، مطمئنن بیشتر به نیازهای واقعی  آنها احترام می گذاشتم و ملاحظه شان را می کردم.  اما من با شاملوشاعر پر آوازه همانند یک آمریکایی که از طبقه ی کارگر می آید برخورد کردم، کسی که شعر وشاعری او را چندان شگفت زده نمی کند  وبه قهرمانی که بر مسندی والا گذارده می شود، وقعی نمی نهد.   اما شاملو حتی در این گونه میدان هم حریفی زبردست بود.  متاسفانه،  نه فارسی من و نه انگلیسی او به حدی بود که من بتوانم به راحتی با او صحبت کنم، وگرنه او می دید که من از آن دسته آمریکاییان نیستم که به لقب "آمریکایی زشت" در جهان مشهور شده اند.  افسوس که شاملو دیگر با ما نیست و آن فرصت اکنون از دست رفته است.  آرزویم اما آن است که روزی دوباره بتوانم میزبان آیدا خانوم باشم و این بار یک استکان چای دبش برایش دم کنم و بریزم و تقدیم اش نمایم."

در پایان، مهم است که دست کم مختصری هم در بارۀ اهمیت خانم آیدا سرکیسیان در زندگی و کار شاملو بنویسم—هر چند که بر بسیاری پوشیده نیست و نبوده است.  آیدا از همان ابتدا، از دورانی که به سرایش شعرهای آیدا در آینه بر می گردد، منبع الهام و شاید حتی مهم تر از آن، سازمان دهنده و پرستار و راهنما و مشاور و رفیق شفیقی برای شاملو بود.  همان طور که شاید اگرعالیه خانم جهانگیر نبود، نیما به رشد و تحولی که رسید، نمی رسید، آیدا هم نقشی بسیار حیاتی در زندگی و خلق آثار شاملو داشته است.  از سوی دیگر اگر از نامه های نیما یوشیج به عالیه جهانگیر که به نثر است، و پس از در گذشت نیما به انتشار رسید، بگذریم، شعرهای عاشقانه ی آیدا در آینه، در نوع خود بی نظیرند و در زبان پارسی شاعری دیگر از نسل های پیشین و نسل شاملو نمی یابیم که تا این اندازه با شیفتگی و کمال به بیان عشق و علاقه ی خود به زنی که همسر اوست، پرداخته باشد.  در این زمینه نیز شاملو پیشتاز و یگانه بود و آیدا هم سهمی شایسته داشت.  طرز بیان عشق شاملو به آیدا به شکل شعر، آن چنان در شعر پارسی نوین است، که از شاعرش زبان و بیانی نورا طلبیده است و به این گونه شاملو در شعرهای آیدا در آینه زبان و بیانی نو می آفریند که از آن به بعد محملی راهوار می شود برای سروده هایش و فراگیر شدن هر چه بیشتر شعرش.

اکنون برای من و کارولین از شاملو و آیدا همین خاطره هاست که باقی مانده به اضافه ی شعر درخشان الف. بامداد که هنوز سرشار است از صدای شاعری که نبض زمان خود را خوب دریافت، حماسه و سوگ و غنا و طنز را به شکلی شگفت انگیز و خلاق دستمایه ی نوشته هایش کرد، و گام به گام در تحول و تعالی شعر و ادب پارسی کوشید.

در کتابخانه ام سه کتاب به امضای او و آیدا یافتم، نخست آیدا در آینه، دومی  ترانه های کوچک غربت، و سه دیگر شکفتن در مه.  اولی به قول صادق هدایت، تقدیم نومچه ای دارد به نام من و  به امضای شاملو و آیدا، دومی به امضای شاملو و به نام من و کارولین، و سومی به امضای شاملو و با این نوشته ی کوتاه، "به علیرضا زرین،  تپش محبت." 



 

دکتر ساسان سپنتا، استاد زبان و ادب فارسی و موزیک شناس، چشم از جهان فروپوشید.


 با دریغ، آگاهی یافتیم که دکتر ساسان سپنتا، استاد زبان و ادب فارسی و موزیک شناس، در هشتادسالگی، چشم از جهان فروپوشید. او فرزند عبدالحسین سپنتا، سازنده ی نخستین فیلم گویای ایرانی (دختر لر) بود.
از سپنتا، اثرهای ارزنده ای در راستای شناخت موزیک ایرانی، نشریافته است.
یادش گرامی باد.



Sunday, September 28, 2014

 

هفتاد و پنجمین دفتر ِ ماهنامه ی دو زبانی ی فرهنگی ی "میراث ایران" (Persian Heritage) در نیوجرزی، انتشاریافت.


با سپاس از دکتر شاهرخ احکامی/ سردبر برای آگاهی رسانی. 

Saturday, September 27, 2014

 

مهرورزی ی والا و شگفت ِ یک سوئدی ی فرهیخته به ادب و فرهنگ ایرانی و ترجمه ی هزاران صفحه از شاهکارهای بزرگان این ادب و فرهنگ به زبان سوئدی


 تنها کسی‌ که در دنیا، نیمی از زندگی‌ و تمامی ثروتش را در جهت انتشار و ترجمه آثار ادبی‌ ایران، سرمایه گذاری کرده و به خاطر این کار مجبور به تحمل، تنهایی، طرد از اجتماع و خانواده و پذیرش القابی مانند الکلی، خود آزار و دیوانه شده است، یک نفر سوئدی است و چرا همه اینها را تحمل کرده است؟؟،..... بله، عشق به خیام.
>
اریک اکسل هرملین ( ۲۲، ژوئن، ۱۸۶۰ - ۸، نوامبر، ۱۹۴۴ )

اریک هرملین، نویسنده و سیاستمدار سوئدی بود که در ۱۴۰ سال پیش در جنوب سوئد در یک خانواه ثروتمند و اشرافی، به دنیا آمد.
>
هرملین در دوران جوانیش به هند سفر کرد و مدتی‌ را در آنجا گذراند و در آنجا با یک ایرانی‌ آشنا شد که بعد‌ها به او زبان پارسی را آموخت.
>
در آن دوران زبان پارسی، زبان رسمی‌ کشور هندستان بود، و بعد‌ها انگلیسیها زبان پارسی‌ را در هندستان ممنوع کردند و زبان هر کسی‌ که به زبان پارسی‌ حرف میزد را میبریدند. و اگر انگلیس این دشمن قسم خورده، روانی‌ و بی‌شرم، این کار را در حدود ۱۰۰ سال پیش نکرده بود، امروز زبان پارسی، زبان مادری حداقل ۱،۵ میلیارد آدم در دنیا بود.
ولی‌ در آن زمان هنوز زبان پارسی‌، زبان رسمی‌ هندستان بود. و هرملین پس از فرا گیری زبان پارسی‌ و پس از بازگشت به سوئد به ترجمه آثار پارسی‌ به سوئدی مشغول شد و حدود ۱۰ هزار صفحه از ادبیات پارسی‌ را به سوئدی بگرداند. که از این میان میتوان از بوستان و گلستان سعدی، گلشن راز شبستری، رباعیات خیام، آثار سنائی و واعظ کاشفی، پند نامه و منطق الطیر، تذکرة‌الاولیا از عطّار، مثنوی از مولانا، برگزیده هایی از شاهنامه، اسکندر نامه نظامی و کلیله و دمنه را میتوان نام برد.
>
هرملین علاقه عجیبی‌ به خیام پیدا کرد و بر اثر تاثیری که از خیام گرفت، زندگی‌ عارفانه‌ای را در پیش گرفت. و چون این روش زندگی‌ برای یک فرد اشرفی در سوئد عجیب به نظر می‌رسید، وی را به عنوان بیمار روانی‌، مدتی‌ تحت مداوا قرار دادند ولی‌ او همچنان به وارستگی و دوری از تجملات ادامه داد و به دهکده‌ای در سوئد رفته و در آنجا ۴۰ سال آخر عمر خویش را تمام وقت صرف ترجمه ادبیات پارسی‌ به سوئدی کرد.
>
هرملین آنچنان شیفتهٔ ادبیات ایران بود که در اروپا به عنوان، برجسته‌ترین نماینده ادبیات ایران شناخته میشد. سفیر ایران در استکهلم در آن زمان از هرملین قدردانی‌ کرد و مدال خورشید به او اهدا کرد.
>
هرملین در اواخر عمر، با جانی شیفته با مولانا همدم شد، و بدون دیوان اشعار مولانا در هیچ کجا ظاهر نمی‌شد و تمامی تلاشش این بود که انسان اروپایی را با پیام و عرفان مولانا آشنا سازد. وی به قدری تحت تاثیر ادبیات ایران قرار گرفته بود که تمامی آثار ترجمه شده ایرانی‌ را با سرمایه شخصی‌ خودش چاپ و منتشر کرد و تمامی ثروت خانودگیش و نیمی از زندگانیش را در این راه گذشت، و همین کارش باعث شد که دشمنان زیادی در بین دشمنان ایران پیدا کند و به او تهمت‌های از قبیل دیوانه، خود آزار و الکلی بزنند. ولی‌ در انتها، سبک زندگی‌ که برای خودش انتخاب کرده بود، الگوی بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان غربی قرار گرفت و به خاطر این انسان بزرگ و شریف است که آثار ادبی‌ ایران از سوئدی به دیگر زبانهای اروپایی ترجمه، و مورد تحسین و تقدیر قرار گرفته شده است، چرا که آثار پارسی که به وسیله وی به سوئدی ترجمه شده، از بی‌ نقص‌ترین و معتبر ترین، آثار ترجمه شده دنیا محسوب میشود.

 نام و یادش گرامی‌ و جاوید باد. به امید روزی که در ایران آنچنان که شایستهٔ این مرد بزرگ است، از او، قدردانی‌ شود.

با سپاسگزاری  از فرستنده (حسین توسی)

 

فیلمی دیدنی از شعرخوانی و خاطره گویی ی سیمین بهبهانی در دانشگاه فلوریدای مرکزی:




  1. news.gooya.com/politics/archives/2014/09/186545.php   Cached
  2.   مسعود نقره‌کار:. در گفتار کوتاهم  
  3. گفتم :‌سیمین بهبهانی یاد آورطاهره قره العین، پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد است.

  4. سیمین خانم اما ...

بر این جا، تلنگر بزنید:

  1.  مسعود نقره‌کار


 

دو فیلم دیدنی در باره ی زندگی و هنر دو بانوی ادب و هنر و فرهنگ ایران زمین: سیمین بهبهانی و منصوره حسینی


یک دریچه آزادی' و 'چهره درون' در آپارات - BBC Persian


www.bbc.co.uk/persian/arts/2014/09/140925_aparat_38_2014  

 

بدل سازی یِ شاهنامه: یک یادآوری ی ویرایشی.


آقای حسین توسی، در پیامی به این دفتر، نوشته است:
با درود 
          استاد و شاهنامه پژوه ارجمند جناب جلیل دوستخواه مهربانی نموده و این یادآوری را فرستاده اند که با نهایت سپاس از ایشان آن را 
          به آگاهی شما عزیزان میرسانم.
                                                         حسین  توسی
درود.
این بیتهایی که به فردوسی نسبت داده شده و چندی است در رسانه های جهانی دست به دست می گردد، از استاد توس نیست و یکی از همروزگاران ما، آنها را بر وزن شاهنامه، نوشته است! 
!در گنجینه ی شاهنامه، گوهرهایی هست که با آنها نیازی به این "بدل سازی ها" نداریم
بدرود.
ج. د.


On Saturday, 27 September 2014, 11:39, Hossein Toosi <2sijan@gmail.com> wrote:






با درود 
زکریای رازی آمد و رفت! انیشتین آمد و رفت! فروید آمد و رفت ! استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفتاما هنوز در همسایگی ما
مادری اسپند دود می کند !
پدری گوسفند می کشد !

دختری طالع بینی می خواند که شوهرش باید متولد چه ماهی باشد !
پسری پشت ماشینش می نویسد: بیمه قمر بنی هاشم !
هنوز برای ازدواج استخاره می کنند !
هنوز مردی به همسرش به جرمِ کم حجابی!! تهمت فاحشه میزند!
توی چاه پول میریزند و نامه پست می کنند !
از کشتن یک بچه ۱۷ ساله ذوق می کنند !

آیا عقب ماندگی زیر پوست مملکت من است؟!!!
فردوسی:ھدر این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

ھمه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مھر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

ھمه بنده ناب یزدان پاک
ھمه دل پر از مھر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نھاد

بزرگی به مردی و فرھنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و ھوش ما
چه شد مھر میھن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
ھمه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 

آشنایی با یک یادمان ِ دانش و فرهنگ باستانی ی ایرانیان


گاهشمار تمام سنگي 2500-3000 ساله
 
بنايي با معماري‌ خاصي در «نقش رستم» وجود دارد كه از زمان حمله اعراب به ايران به اشتباه، نام «كعبهزرتشت» را به آن دادند، چون كاربرد واقعي آن را نمي‌دانستند. آن زمان فكر مي‌كردند كه هر ديني بايد براي خود بُتكده يا عبادتگاهي داشته باشد، براي همين فكر كردند اين بنا هم مركزيت يا كعبه زرتشتيان است.
كعبه زرتشت
در ديوار داخل اين ساختمان لغت «کعبه» حکاکي شده است. در کتاب‌هاي زرتشتي آمده است که حضرت زرتشت «زاراتشترا» در اين محل، نيايش مي‌کرده است. اعراب، لغت کعبه را از پارسي پهلوي گرفتند. همان‌طور که در زمان داريوش کبير به كشور «عمان» امروزي «مکه» مي‌گفتند؛ بنابراين كلمه مكه نيز فارسي است.
در محاسبه روز نوروز در کتب زرتشتي نوشته شده است که زرتشت در اين رصدخانه، محل شروع نوروز را محاسبه کرد. نوروز در روز اول فروردين از محلي شروع مي‌شود که اولين اشعه آفتاب در آنجا بتابد. بر اساس برآورد گاهنامه زرتشت، هر 700 سال يک‌بار نوروز از ايران شروع مي‌شود. آخرين‌باري که نوروز از ايران شروع شد، 300 سال پيش بود. در سال 1387، نوروز از پاريس و بروکسل و در سال 1388 ار تورنتو و نيويورک شروع شد. سال آينده هم نوروز از محلي بين آلاسکا و هاوايي شروع خواهد شد.
از زمان حمله اعراب به ايران تا به امروز، يعني قرن بيست و يكم ميلادي، كاربرد و تعريف اين بنا كشف نشده بود. خوشبختانه پژوهشگر ايراني «رضا مرادي غياث‌آبادي» كه تحقيقات فراواني در زمينه ايران باستان داشته است، نتيجه كشف خود را در كتابي به نام «نظام گاهشماري در چارطاقي‌هاي ايران» توسط انتشارات «نويد شيراز» به چاپ رسانده و راز اين بنا را منتشر كرده است.
cid:2.4179475533@web56708.mail.re3.yahoo.com
تا امروز حدس مي‌زدند كاربرد اين بنا، محل نگهداري كتاب اوستا و اسناد حكومتي يا محل گنجينه دربار و يا آتشكده معبد بوده است. اما غياث‌آبادي با تحقيقات خود ثابت كرد اين بنا با مقايسه با تمامي بناهاي گاهشماري (تقويم) آفتابي در سرتاسر جهان، پيشرفته‌ترين، دقيق‌ترين، و بهترين بناي گاهشماري آفتابي جهان است. اين در حالي است كه تا قبل از اين بنا هم «چارطاقي‌ها» در نقاط مختلف ايران احداث شده بودند و همين وظيفه را با شيوه‌اي بسيار ساده اما دقيق و حرفه‌اي بر عهده داشتند.
تمامي بناهاي گاهشماري آفتابي در جهان فقط مي‌توانند روزهاي خاصي از سال (مانند روزهاي سرفصل) را مشخص كنند و حتي با سال خورشيدي هم تنظيم نيستند. اما اين بنا با دقت و علمي كه در ساخت آن اجرا شده، قادر است بسياري از جزئيات روزهاي مختلف سال و ماه‌ها را مشخص كند. زرتشتيان با استفاده از اين بنا مي‌توانستند بسياري از مناسبت‌ها و جشن‌هاي سال را روز به روز دنبال كنند و از زمان دقيق آنها آگاه شوند.
بسياري از بناهاي چارطاقي در سطح كشور (به تصور آتشكده) يا به طور كامل تخريب شده و يا تغيير كاربري داده شده است. ولي خوشبختانه تعدادي هم مانند چارطاقي «نياسر» و چارطاقي «تفرش»، سالم مانده و براي ما و نسل‌هاي بعدي باقي مانده‌اند.
cid:3.4179475533@web56708.mail.re3.yahoo.com
متأسفانه بناي «كعبه زرتشت» با آن كه تقريباً سالم باقي مانده است به ثبت ميراث جهاني سازمان ملل نرسيده است! حتي سازمان ميراث فرهنگي هم اين بنا را همراه بناهاي عجايب هفتگانه جديد (كه برج ايفل هم يكي از كانديداها بود) پيشنهاد نداد! حتي با كشف راز اين بنا هم هيچ‌گونه انعكاس و جنجالي به پا نشد!
اين بنا، يك گاهشمار تمام سنگي ثابت در جهان است كه بايد سازندگان آن از بسياري از نكات علميِ جغرافيايي، نجومي، سال كبيسه، انحراف كره زمين نسبت به مدار خورشيد، تفاوت قطب مغناطيسي با قطب جغرافيايي، مسير گردش زمين به دور خورشيد و... را در 2500 تا 3000 سال پيش، در دوران حكومت هخامنشيان آگاهي مي‌بودند. حال آنكه خيلي از آنها را مانند كروي بودن كره زمين و گردش زمين به دور خورشيد را در چهارصد سال اخير در اروپا كشف كردند و به نام خودشان ثبت كردند!
برای دیگران هم بفرستيد تا به ثبت جهانی ی اين اثر بزرگ تاريخي، کوشش کنیم.



با سپاس از فرستنده (ا.ر.)                

                     _____________________
           * کروی بودن زمین را ابوریحان بیرونی، در یک هزاره پبش از این، کشف کرد و یونسکو هم آن را در نشریّه ی    خود، نشر داد. - ویراستار


 

چشم اندازهای زیبایی از میهن گرامی مان "ایران"



عکس های فوق العاده دیدنی و استثنایی از جای جایِ سرزمین پهناور ایران به روایت دوربین عباس عرب زاده.
اورامانات کردستان
Hawrāmān or Ōrāmān or Avroman -Kurdistan
alt
ارتفاعات کوهرنگ – چهارمحال بختیاری
Highlands of Koohrang- Chaharmahal and Bakhtiari
alt
دشت گل لردگان- چهارمحال بختیاری
Prairie Flowers of Lordegan- Chaharmahal and Bakhtiari
alt
تالاب گندمان – چهارمحال بختیاری
Wetlands Gandoman- Chaharmahal and Bakhtiari
alt
دامنه های سبلان – اردبیل
Sabalan Mountain Hills-Adrabil
alt
دریاچه زیبای ارومیه
The beautiful Lake Urmia
alt
alt
alt
alt
alt
alt
تالاب و دریاچه سد چغاخور – چهارمحال بختیاری
Wetlands Choghakhour- Chaharmahal and Bakhtiari
alt
بندر بریس سیستان و بلوچستان
Pasabandar- Sistan and Baluchestan
alt
مرداب استیل آستارا – گیلان
Astara Swamp steel – Gillan
alt
اسکله ماهیگیری بندر بوشهر
Fishing Jetty- Bushehr
alt
دریاچه زیبای خزر – مازندران
The Beautiful Caspian Lake – Mazandaran
alt
alt
طبیعت روستای روئین – خراسان شمالی
Nature of Rooien Village – Northern Khorasan
alt
alt
ارتفاعات سیاهکل – گیلان
Siahkal heights – Gillan
alt
ارتفاعات سلانسر- گیلان
Salansar Heights – Gillan
alt
پسابندر سیستان و بلوچستان
Pasabandar- Sistan and Baluchestan
alt
شهر تاریخی همدان و روستای سیلوار
The historical city of Hamadan and Sylvar village
alt
دره مرادبیگ همدان
Mradbyg Valley-Hamedan
alt
روستای زیبای کیاسر – مازندران
Beautiful village of Kiasar – Mazandaran
alt
ارتفاعات سوباتان – گیلان
Soobatan Heights – Gillan
alt
آستان شاهچراغ شیراز
Shahcheragh Holy Shrine-Shiraz
alt
مقبره شاه نعمت الله ولی ماهان کرمان
Shah nematollah vali shrine-Mahan-Kerman
alt
کوههای مریخی چابهار – سیستان و بلوچستان
Chabahar Martian mountains – Sistan and Baluchestan
alt
بازمانده های شهرتاریخی بلقیس اسفراین خراسان شمالی
The survivor of Belghis , The historical city , Esferayen-North Khorasan
alt
برج کبوتر جگرد – اصفهان
Pigeon Tower of Jegerd – Isfahan
alt
بنای تاریخی نقش رستم – فارس
Naqsh-e Rostam Historical Carvings – Fars
alt
ارگ کریم خان شیراز
Arg of Karim Khan-Shiraz
alt
خانه شاپوری شیراز
The Shapouri House-Shiraz
alt
بازمانده های ارگ تاریخی بم کرمان
The survivor of the historical Arg-e Bam-Kerman
alt
قلعه سه کوهه زابل سیستان و بلوچستان
Se-Kuhe Castle – Zabol- Sistan and Baluchestan
alt
بنای زیبای مفخم بجنورد خراسان شمالی
The beautiful mansion of Mofakham-Bojnord-North Khorasan
alt
بنای زیبای مفخم بجنورد خراسان شمالی
The beautiful mansion of Mofakham-Bojnord-North Khorasan

خاستگاه: ایران سان

This page is powered by Blogger. Isn't yours?